قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی و دل از آروزی مروارید، همچنان خواهم راند نه به آبیها دل خواهم بست نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند «دور باید شد، دور. مرد آن شهر، اساطیر نداشت زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود دور باید شد، دور شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست.» همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند
پشت دریاها شهری ست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد
پشت دریا شهری ست که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
مزدا
3 سفید رنگ، تا به نزديكي دختر جوانرسيد به طور ناگهاني ترمز كرد . خودرو چند قدم جلوتر ازدختر جوان از حركت ايستاد ، اما راننده، خودرو رابه
عقب راند، تا جايي كه پنجره جلو دقيقا روبروي دخترجوان قرار گرفت
. اين اولين خودرويي نبودكه روبروي دختر توقف مي كرد ، اما هريك از آنها بابي
توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دخترجوان، مانتوي مشكيتنگي به تن كرده بود كهچند انگشتي از يك پيراهن بلند تر بود . شلواري همكه
تن دخترك بود ،همچون مانتويش مشكي بود و تنگ مي نمودكه آن هم كوتاهبود و تا چند سانتيپايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد كهشلوار
به خودي خود كوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخلتا شده . دختر جواننتوانست اهميتي بهمزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم كرد وبه
راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافرينداشت . راننده آن پسر جوان وخوش
چهره اي بود كهعينك دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي وبا
بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جاييبرسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسرجوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد
تكان داد وپاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دختركبا متعجب ساختن پسر جوان،صندلي
عقب را براينشستن
انتخاب كرد .چند لحظه اي از حركت خودرو نگذشتهبود كه دختر جوان ، در حالي كه روسري كوچك و
قرمز خود راعقب
و جلو ميكشيد و موهاي سرازيرشده در كنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينتچيزي
براي گوش كردننيست "
- البته
. پسرجوان ،سپس پخش خودرورا روشن كرد . صدايترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دخترجوان
نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش كه از ابتدا برلب داشت گفت
:"كريس دبرگ هست ، حالاخوشتون نمياد عوضش كنم ". دخترك با شنيدن حرفپسرجوان
،خنده تمسخر آميزي سر داد .
- هاها ها ، اين كه اريك كلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا كجاش
شبيهكريس دبرگ .
- اِه، من تا الان فكر مي كردم كريس دبرگ . مثل اينكه خيلي خوب اينا رو
مي شناسيد ها . دخترك، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، كمي "
- پسكسي طرف حسابمه كه خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ،اما
الان اونقدر مشغلهذهني دارم كه حال و حوصله موسيقي كار كردن رو ازمگرفته . دختركلبخندي زيركانه زد و با لحني كش دار گفت:
در زمان های قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها وتباهی ها
دور هم جمع شده بودند وبا هم حرف می زدند همه فضیلت ها وتباهی ها خسته وکسل تر از
همیشه بودندناگهان ذکاوت فریاد می زند بیایید یک بازی کنیم قایم باشک!
همه قبول کرده بودنددیوانگی فورا فریاد زد من چشم میزارم از آن جایی که هیچ کس
دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد از این پیشنهاد خوشحال شدند.دیوانگی پشت درخت رفت
چشم گذاشت وشروع کرد به شمارش1.2.3........
پلیدی در میان انبوهی از گل ولای خود را مخفی کرد لطافت خود را به شاخ ماه
آویزان کرد.کثیفی در میان خود پنهان شد.دروغ گفت: من به زیر سنگ میروم اما به ته
دریا رفت. هوس به اعماق زمین رفت. ذکاوت در میان انبوهی از درختان قایم شد. صلح
داخل کیسه ای که خودش بافت رفته بود.
دیوانگی مشغول شمارش79،80،81........
حسادت خود را درون انبوهی از زباله هاپنهان کرد . عطوفت در میان ابرها مخفی
شد. عشق هموراه مردد بود. خوب جای تعجب هم داشت همه می دانید پنهان کردن عشق بسیار
سخت است در همین لحظه دیوانگی به پایان شمارش رسید97،98،99........
عشق پرید درون یک بوته گل رز دیوانگی مشغول پیدا کردن بود. لطافت را یافت که
به شاخ ماه آویزان بود. کثیفی را در میان خود و دروغ را ته دریا یافت. عطوفت در
میان ابرها صلح داخل کیسه حسادت را در میان زباله ها و هوس را در اعماق زمین یافت.
همه را پیدا کرد جز عشق!
دیوانگی دیگه ناامید شده بود که ناگهان حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو باید
عشق را پیدا کنی و او درون بوته گل رز پنهان شده است. دیوانگی شاخه چنگک مانند
تیزی را از درخت کند و آن را داخل بوته گل رز فرو کرد 1بار، 2بار، 3بار تا این که
با شنیدن صدای فریاد متوقف شد عشق را دیده بود که از داخل بوته گل رز بیرون آمده
بود و با دستانش چشم های زیبایش را گرفته بود و از میان انگشتانش قطرات خون به روی
زمین می چکید. آره اون کور شده بود دیگه نمی تونست هیچ جایی رو ببینه. دیوانگی
فریاد زد وای وای چه کردم. حالا چه خاکی به سرم بریزم. چگونه می توانم تو را درمان
کنم. عشق گفت: تو نمی توانی مرا درمان کنی تو فقط می توانی راهنمای من بشی وراه رو
به من نشان بدی.