تبليغاتX
کوچ شب

کوچ شب

برای کوچ شب هنگام وحشت کمک کن با تن هم پل بسازیم

حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است


در میان مزرعه های طلایی گندم

مترسکی با لبهایی خندان ایستاده است

لباسش نه وصله دار است و نه مغزش پوشالی

مترسک  خائن با کلاغ ها طرح دوستی ریخته است

خوشه های طلایی گندم در آتش دو رویی نگهبان خویش می سوزند

فصل دروی گندم ها و حاصلش نانی که به سفره من و تو می آید

تکه نانی خشک در دست کودکی بی پرواست

کودک درد گندم ها را می فهمد

مترسک را به دار می آویزد

صدای نحس کلاغها به گوش می رسد

کلاغ ها به سوی مزرعه ای دیگر می روند و بر سادگی مترسک قاه قاه می خندند

اینگ خوشه های گندم با پرچم سفیدی که نماد صلح است

طلایی تر به چشم می آیند

فصل دروی  گندم ها و تکه نانی که طعم آزادی می دهد !



+ نوشته شده در  شنبه 9 مرداد1389ساعت 20:7  توسط سپیده  | 

در دنيا هيچ بن بستي نيست يا راهي خواهم ساخت يا راهي خواهم يافت.


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 تیر1389ساعت 15:4  توسط سپیده  | 

تعبیر زیبا

زندگی یک خواب طولانیست که در لحظه ی مرگ احساس خواهیم کرد که کمتر از یک ثانیه بوده

بگذاز لااقل در خوابی به نام زندگی رویا های خوبی ببینیم تا در لحظه ی بیداری یعنی مرگ وحشت زده نباشیم

بگذار با خواب هایمان تعبیری به نام عشق داشته باشیم.

از همه ی شما دوست های خوبم ممنون تا 10 ماه دیگه خداحافظ.


+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 19:29  توسط سپیده  | 

زندگی

 از خدا پرسیدم:

خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد:

گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر.

با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.

مهم این نیست که قشنگ باشی قشنگ این است که مهم باشی حتی برای یک !

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.

کوچک باش و عاشق که عشق می داند آیین بزرگ کردنت را.

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی.

موقعیت پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن.

فرق نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بی کران زلال که باشی آسمان در توست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 21:26  توسط سپیده  | 

بی تو تنهام


عزیزم:

بازم می خوام از دلتنگی هام واست بگم

از دلتنگی که عین درهای بسته ای می مونه که وقتی تو میای باز میشه وقتی میری تنگ میشه

اندازه یک نقطه کوچولو

دلم می خواد احساسمو تو نوشته هام درک کنی

احساس دل تنگی منو بدونی

که دلم فقط برای تو می تپه

دلم باز واسه ی چشمات پرمی کشه

باز تو سینه بال بال می زنه

واسه دیدنت واسه خندیدنت واسه وجودت  

نازنین ترینم دیگه همه وجودم به تو متصله حتی نفس های خسته من

دلم می خواد نفس کشیدنام تکرار نشن

دلم می خواد یه نفس بیاد و بمونه تو سینه واسه همیشه بمونه

یا یه نفس از تو سینه بره بیرون دیگه بر نگرده

بدون تو خیلی خستم

خیلی تنهام

دوستت دارم یاسین جون .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 21:1  توسط سپیده  | 

قایقی باید ساخت!

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 12:13  توسط سپیده  | 

عشق امروزی



مزدا 3 سفید رنگ، تا به نزديكي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز كرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حركت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي كه پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود كه روبروي دختر توقف مي كرد ، اما هريك از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشكي تنگي به تن كرده بود كه چند انگشتي از يك پيراهن بلند تر بود . شلواري هم كه تن دخترك بود ،همچون مانتويش مشكي بود و تنگ مي نمود كه آن هم كوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد كه شلوار به خودي خود كوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم كرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود كه عينك دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تكان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترك با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب كرد .چند لحظه اي از حركت خودرو نگذشته بود كه دختر جوان ، در حالي كه روسري كوچك و قرمز خود را عقب و جلو مي كشيد و موهاي سرازير شده در كنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش كردن نيست "

-
البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن كرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش كه از ابتدا بر لب داشت گفت :"كريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش كنم ". دخترك با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
-
ها ها ها ، اين كه اريك كلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا كجاش شبيه كريس دبرگ .
-
اِه ، من تا الان فكر مي كردم كريس دبرگ . مثل اينكه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
دخترك ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، كمي "
-
پس كسي طرف حسابمه كه خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم كه حال و حوصله موسيقي كار كردن رو ازم گرفته .
دخترك لبخندي زيركانه زد و با لحني كش دار گفت:



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 19:40  توسط سپیده  | 

پروانه


بعد از ان همه خوردن وخوابیدن وخوش گذراندن حالا ناچار بود که مدتی را در خلوت بنشیند و فکر کند.

روزها وشب ها را در یک فضای تنگ وتاریک به سکوت نشست.

تنهایی آزارش می داد اما باید تحمل می کرد.

احساس کرد تغییری در حال رخ دادن است اما هنوز نمی دانست ماجرا چیست؟

شعاع کم رنگی از نور وارد پیله شد با زحمت اول شاخک هایش و بعد دست وپا هایش را بیرون آورد صاحب دو بال زیبا و رنگارنگ شده است اکنون او می توانست پرواز کند.

با خود گفت:تحمل ان همه سختی به این پرواز می ارزید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 14:31  توسط سپیده  | 

عادت



نزار بهت عادت کنم جدایی سخته گل من

یه روز تو از اینجا میری میشکنه تنها دل من

نزاربهت عادت کنم جدایی سخته گل من

تو که نمیمونی پیشم داغتو رو دلم نزار

نزار بهت عادت کنم تا که جدایی سخت نشه

نهال عشق و بسوزون تا یه روزی درخت نشه

ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب و خیال

قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال

نمی شه این پله ها رو دو تا یکی کرد و رسید

دیوار سنگه بینمون نمی شه دیوار رو ندید

نزار بهت عادت کنم

نزار بهت عادت کنم

نزار بهت عادت کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 13:58  توسط سپیده  | 

قسم عاشق


قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم


اما جاده عشق همراهي نمي كند


قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم


اما درياي عشق سرابي بيش نبود


قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد


اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي


قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد


اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني


قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم


اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري


قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم


اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي


قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم


اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !


شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري


اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست


پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم


و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 20:45  توسط سپیده  | 

نام مقدس تو


آنگاه که خورشید مهرت بر غروب قلبم طلوع کرد .

آنگاه که سپیده دم زلال چشم هایت بر شب تاریک و ظلمانی افکارم پدیدار شد .

سراسر سرزمین وجودم را نور روشناییت فرا گرفت و

آنگاه که نام تو را بر لبهایم حک کردم جز نام مقدست

نام دیگری بر لب نخواندم .

ای خورشید آسمانم را روشنایی

و ای ماه شبم را مهتاب و ای ستارگان را نور دهنده

دوستت دارم..............

عزیزم خیلی دوست دارم می دونم خیلی اذیتت می کنم من رو ببخش.

فردا اولین روز کاریته خیلی خوشحالم باور کن بهترینم

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 10:34  توسط سپیده  | 

عشق کور

در زمان های قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها وتباهی ها دور هم جمع شده بودند وبا هم حرف می زدند همه فضیلت ها وتباهی ها خسته وکسل تر از همیشه بودندناگهان ذکاوت فریاد می زند بیایید یک بازی کنیم قایم باشک!

همه قبول کرده بودنددیوانگی فورا فریاد زد من چشم میزارم از آن جایی که هیچ کس دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد از این پیشنهاد خوشحال شدند.دیوانگی پشت درخت رفت چشم گذاشت وشروع کرد به شمارش1.2.3........

پلیدی در میان انبوهی از گل ولای خود را مخفی کرد لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.کثیفی در میان خود پنهان شد.دروغ گفت: من به زیر سنگ میروم اما به ته دریا رفت. هوس به اعماق زمین رفت. ذکاوت در میان انبوهی از درختان قایم شد. صلح داخل کیسه ای که خودش بافت رفته بود.

دیوانگی مشغول شمارش79،80،81........

حسادت خود را درون انبوهی از زباله هاپنهان کرد . عطوفت در میان ابرها مخفی شد. عشق هموراه مردد بود. خوب جای تعجب هم داشت همه می دانید پنهان کردن عشق بسیار سخت است در همین لحظه دیوانگی به پایان شمارش رسید97،98،99........

عشق پرید درون یک بوته گل رز دیوانگی مشغول پیدا کردن بود. لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. کثیفی را در میان خود و دروغ را ته دریا یافت. عطوفت در میان ابرها صلح داخل کیسه حسادت را در میان زباله ها و هوس را در اعماق زمین یافت. همه را پیدا کرد جز عشق!

دیوانگی دیگه ناامید شده بود که ناگهان حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو باید عشق را پیدا کنی و او درون بوته گل رز پنهان شده است. دیوانگی شاخه چنگک مانند تیزی را از درخت کند و آن را داخل بوته گل رز فرو کرد 1بار، 2بار، 3بار تا این که با شنیدن صدای فریاد متوقف شد عشق را دیده بود که از داخل بوته گل رز بیرون آمده بود و با دستانش چشم های زیبایش را گرفته بود و از میان انگشتانش قطرات خون به روی زمین می چکید. آره اون کور شده بود دیگه نمی تونست هیچ جایی رو ببینه. دیوانگی فریاد زد وای وای چه کردم. حالا چه خاکی به سرم بریزم. چگونه می توانم تو را درمان کنم. عشق گفت: تو نمی توانی مرا درمان کنی تو فقط می توانی راهنمای من بشی وراه رو به من نشان بدی.

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 16:29  توسط سپیده  |